امروز: سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹ / قبل از ظهر / | برابر با: الثلاثاء 26 رجب 1442 | 2021-03-09
کد خبر: 5633 |
تاریخ انتشار : ۱۳ دی ۱۳۹۹ - ۲۲:۱۵ | ارسال توسط :
82 بازدید
۰
می پسندم
ارسال به دوستان
پ

داستان های طنز عبید زاکانی همراه با محتوای آموزنده و خنده دار داستان های طنز عبید زاکانی داستان های طنز عبید زاکانی همراه با محتوای آموزنده و خنده دار . در ادامه حکایاتی با موضوع طنز و خنده دار از عبید زاکانی ،شاعر بزرگ ایرانی برای شما عزیزان ، آماده کرده ایم که امیدواریم لذت […]

داستان های طنز عبید زاکانی همراه با محتوای آموزنده و خنده دار

داستان های طنز عبید زاکانی

داستان های طنز عبید زاکانی همراه با محتوای آموزنده و خنده دار . در ادامه حکایاتی با موضوع طنز و خنده دار از عبید زاکانی ،شاعر بزرگ ایرانی برای شما عزیزان ،

آماده کرده ایم که امیدواریم لذت ببرید. با تهران کیوسک همراه باشید.

داستان های طنز عبید زاکانی همراه با محتوای آموزنده و خنده دار
داستان های طنز عبید زاکانی همراه با محتوای آموزنده و خنده دار

حکایت با معین سرمای زمستان

سلطان محمود در زمستانی سخت به طلخک گفت که:

با این جامه ی یک لا در این سرما چه می کنی،

که من با این همه جامه می لرزم.

طلخک گفت: ای پادشاه تو نیز مانند من کن ،

تا نلرزی. سلطان محمود گفت: مگر تو چه کرده ای؟

طلخک گفت: هرچه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.

حکایت اسب سیاه

یکی اسبی به عاریت خواست گفت اسب دارم،

اما سیاه هست گفت مگر اسب سیاه را ،

سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد ،

همین قدر بهانه بس است

حکایت سرکه ۷ ساله

رنجوری را سرکه هفت سال فرمودند از دوستی،

بخواست گفت من دارم اما نمی‌دهم گفت،

چرا گفت اگر من سرکه به کسی دادمی،

سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.

خوشبو کردن دهان

مردی نزد بقالی آمد و گفت پیاز هم ده تا دهان،

بدان خو شبوی سازم بقال گفت: مگر … ،

خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی

لطیفه های کوتاه

شخصی را پسر در چاه افتاد. گفت: جان بابا!

جایی مرو تا من بروم ریسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم.

حکایت پیرمرد باهوش

سلطان محمود پیرمردی ضعیف را دید،

که پشتواره ای خار می کشد. بر او رحمش آمد؛

گفت: ای پیرمرد دو ، سه دینار زر می خواهی؟

یا دراز گوش(خر)؟ یا دو سه گوسفند؟

یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟

پیرمرد گفت: زر بده، تا در میان بندم و بر دراز گوش،

بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم،

و به دولت تو(کمک تو) در باقی عمر آنجا بیاسایم.

سلطان را خوش آمد و فرمود: چنان کنند.

داستان خنده دار شاگرد زرنگ

حجی در کودکی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش،

کاسه عسل به دکان برد، خواست که ،

به کاری رود. حجی را گفت: درین کاسه زهر است،

نخوردی که هلاک شوی. گفت:

من با آن چه کار دارم؟ چون استاد برفت،

حجی وصله جامه به صراف داد و تکه نانی ،

گرفت و با آن تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت:

مرا مزن تا راست بگویم. حالی که غافل شدم،

دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی،

و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من،

مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود،

تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.

داستان با حال دماغ بزرگ

مردی که دماغ بزرگی داشت ، قصد داشت ازدواج کند .

مرد به زنی که برای ازدواج انتخاب کرده بود،

گفت : تو از ویژگی های شایسته ی من خبر نداری.

من در معاشرت بزرگوار هستم و در شرایط دشوار،

بسیار صبورم. زن گفت: من در بردباری تو ،

در سختی ها شک ندارم زیراچهل سال است،

که تو این دماغ را روی صورت خود حمل می کنی!

حکایت طنز مرد خسیس

بزرگی که در ثروت، قارون زمان خود بود،

اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع کرد.

جگر‌گوشگان خود را حاضر کرد. گفت:

ای فرزندان، روزگاری دراز در کسب مال،

زحمت‌های سفر و حضر کشیده‌ام،

و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام.

هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه،

دست خرج بدان نزنید. اگر کسی با شما ،

سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم ،

قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مکر آن ،

فریب نخورید که آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.

اگر من خود نیز به خواب شما بیایم،

و همین التماس کنم، بدان توجه نباید کرد،

که آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا که،

آن را شیطان به شما نشان داده باشد،

من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی،

تمنا نکنم. این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.

حکایت خنده دار آزادی غلام

یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت که،

از مال خود پاره ای گوشت بستان و زیره بایی،

معطّر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام،

شاد شد زیره بایی بساخت و پیش آورد.

خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد.

روز دیگر گفت بدان گوشت نخود آبی مزعفر،

بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد و،

نخود آب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش،

آش بخورد و گوشت به غلام سپرد.

روز دیگر گوشت مصمحل شده بود،

گفت این گوشت بفروشو پاره ای روغن بستان،

و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.

غلام گفت ای خواجه بگذار تا من همچنان،

غلام تو می باشم و اگر البته خیری ،

در خاطر می گذرد نیت خدای را این گوشت پاره را آزاد کن.

حکایت بهشت و جهنم

واعظی بالای منبر از اوصاف و نیک های بهشت ،

می گفت و از جهنم حرفی نمی زد.

یکی از حاضرین پای منبر خواست مزه ای بیندازد،

گفت:ای آقا،شما همیشه از بهشت ،

تعریف می کنید،یک بار هم از جهنم بگویید.

واعظ که حاضر جواب بود گفت: آنجا را که ،

خودتان می روید و می بینید. بهشت است،

که چون نمی روید لااقل باید وصفش را بشنوید.

گردآوری: مجله خبری تهران کیوسک

منبع خبر ( ) است و پورتال خبری تفریحی تهران کیوسک در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد خبر را به شماره 50005959090  پیامک بفرمایید.
لینک کوتاه خبر:
×
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسطپورتال خبری تفریحی تهران کیوسک در وب سایت منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • لطفا از تایپ فینگلیش بپرهیزید. در غیر اینصورت دیدگاه شما منتشر نخواهد شد.
  • نظرات و تجربیات شما

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    نظرتان را بیان کنید